داستان از اینجا شروع شد که من حواسم به پذیرائی از مهمون هام گرم شده بود ! البته ؛ ده دقیقه یکبار به شما سر می زدم ، " آخه موقعی که مهمون داریم غیر قابل پیش بینی تر از هر وقتی میشی " وقتی دیدم صدائی از توی اتاقت نمی آد ، بجاش صدای شرشر آب از دستشوئی میاد ، با عجله اومدم سمت دستشوئی که دیدم یه گولۀ بزرگ فوم دستشوئی توی دستت آماده کردی ، تا منو دیدی با خونسردی گفتی : مامان راحت باش به کارت برس ، من اینجا دارم برق رومیشورم . حالا شاهزاده خانم تصور کن من اون لحظه چه حالی داشتم وقتی فکر کردم که اگـــــر کمی دیرتر می رسیدم چه اتفاقی می افتاد . ...